|
پرستوي مهاجر سهم من از همه زیبایی تو یک نگاه است و اگر لطف کنی یک لبخند همه ی سهم من از عشق همین مختصر است
در همان حال که ماتم زده مشتاق حضورت هستم در همان لحظه که گیسوی تو را می طلبد دست حیران و نوازشگرو بی مایه ی من در همان دم که لب خشک و ترک خورده من عطش گونه نمناک تودر سر دارد در همان وقت رقیبم تا صبح بوسه باران کند اندام تب آلود تورا و من غم زده تنها به نگاهی دل خوش و من غم زده تنها به حضوری راضی
در همین وانفسا نغمه روح نوازی ازدور گوئیا نام مرا می خواند وچه آوای حزینی دارد حزن آلوده و یکتا و سراپا احساس
یک پرستوی تک افتاده ی وامانده زجفت از دل روزن رایانه مرا می خواند
توکه امروز دوصد قافله دل همره توست دست از این دل دیوانه صدپاره بشوی بگذار همره آن مرغ مهاجر بروم و دمی چند شوم همدم تنهایی او بگذار همره آن مرغ مهاجر بروم
+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت
8:26 |
دمي دل به آرامش بسپار اي غزال رميده وحشي خوي بگذارعطش سرانگشتان محتاطي با اشتياق گيسوانت درآميزد تا به خاطرآوري فلسفه جانبخش نوازش را
دمي بيپيرايه نگاه كن به دور از دغدغه بايدها و نبايدها اي خويشترين آشناي غريب من درغريبگي گاه به گاه نگاهت گم شدهام و كاوشگر نگاهم را در سرزمين باورهايت چه جستجوي بيهودهاي است براي يافتن ذرهاي صداقت و اعتماد چه هراس انگيز است گام برداشتن درفضايي سخت مه آلوده كه چراغي فراراه را نمينماياند و وارونگي معناي واژگان مرا به سكوت ميخواند اينجا باورنشينان تفكر وهم آلوده ات خوبي را تظاهر، محبت را ريا و عشق را گناه ميخوانند
آن غزال رميده وحشي خوي با اندكي فاصله همچنان نگاهم ميكند آكنده از شك و ظن و ترديد ومن همچنان ايستادهام پر از دغدغه بايدها و نبايدها اما يگانه و پابرجا در كنار دلمشغوليهايم خوبي، محبت و عشق + نوشته شده توسط سيامك كفايي در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت
9:23 |
شايــد كسي كـه نميدانـي عاشقت باشد سر درون نگفته و پنهانـي عـاشقت بـاشد از عـاشقان خـويش رنجـه مشو بگـــذار هــر آنكه داني و نادانـي عاشقت بــاشد در جستجوي شاه پــريـاني و نميخواهي ديـوانهاي زكـوي پـريشاني عاشقت باشد چيــزي زچهـره مهتابيات نمـيكاهــد گــر شام تيره ظلمــاني عاشقت بــاشد شهبـاز پهنه عــرشي چــه باكت اگـــر جغــدي ز گــوشه ويرانـي عاشقت باشد سيـلي، اگــرچه پر تلاطــم و ويــرانگر اين سرزمين خشك بيابانـي عاشقت باشد ديشب چه لعنت تلخي به بخت خود گفتي گــويا (كفايي) كــرماني عــاشقت باشد + نوشته شده توسط سيامك كفايي در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت
9:21 |
پروانه اگر عاشقيش شهره شهر است ما را نشناسد كس و با عشق بسازيم پروانه اگر يكشبه پر سوخت و جان داد ما هر شبه از عشق تو در سوزو گدازيم + نوشته شده توسط سيامك كفايي در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
13:36 |
|
|