نه آنكه عاشق نيستم
شعرم را ميكاوند
و كلامم را ميپويند
و عشق؛
اين لطافت جاودانه مغموم
به ناگاه برسرم آوار مي شود
اين لطافت جاودانه مغموم
كه در جويباران سبز تنم جاري است
حتي با دست هاي مهربان تو
بر سرم آوار ميشود
آنگاه، من مي مانم و سرزنشي جانكاه
از جنس نبايدهاي بي استدلال
و تنها دختر رز مرا ميفهمد
نه؛ از عشق جانكاه خويش نميگويمت
و تنها در سرزمين بيپيرايه خيال
هر آنگونه كه مي خواهم در آغوشت مي كشم
هر آنگونه كه مي خواهمت
فارغ از تمامي پيشامدهاي ناگوار
مرا ببخش
و دست كم
در بيپيرايگي خيال
برايم ساغري بريز
و تا سپيدهدم بي انتهاي زمان
در آغوشم بمان
من با تو پيمان ميبندم
كه در سپيدهدمان خيال
از آغوش خياليت بگريزم
و خويشتن را به بيانصافي واقعيت
پيوند زنم
تنها تا سپيدهدمان خيال در آغوشم بمان
تنها تا سپيدهدمان خيال

